#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_846
عظیمی رو در اختیارت می ذارم فقط به شرط اینکه با پسر عمه ت ازدواج
. کنی
پسر عمه ؟ من عمه هم داشتم ؟ چقدر این مرد و افرادی که نام می برد
. برایم غریبه بودند
نگاهی به عطا انداختم . نگاهش به گرانتیت یشمی زیر پایش بود . اخم
هایش هم باز در هم رفته بود .. تمام آن چند روز نگران این بود ؟
این که بخواهم با پسر عمه ازدواج کنم ؟ آنوقت ادعا هم داشت که مرا می
!شناسد ؟
رو گرفتم به سمت پدر بزرگ چشمهایم را باریک کردم : اونوقت شما
تضمین می کی همچین ازدواجی به خوشبختی منتهی میشه ؟ یا واسه
تون مهم نیست ؟
خشم به چهره ی روشنش نشست : خوشبختی سروش برای من از هرچیزی
. توی این دنیا مهمتره
! ــ عجیبه که با این وجود تو امر به این مهمی به جاش تصمیم می گیرید
بر خاست چند قدم به چپ رفت : به نظر بیشتر از اینکه به لحاظ اخلاقی
! به مادرت شبیه باشی به پدرت رفتی ! رک و کمی گستاخ
. کنار مجسمه ی بزرگ خوشتراش اسب ایستاد
نگاهش سراپایم را کاوید و من گفتم : متاسفم اگه در نظر شما گستاخ
romangram.com | @romangram_com