#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_844

اخمهایم در هم بود : نتونست یا نخواست ؟

ابروی راستش بالا رفت : تو چی فکر می کنی ؟ یا بهتر بگم ... چی شنیدی

؟

شنیده های من مهم نیست ... براساس اونم قضاوت نمی کنم ! اومدم که -

. حقیقتو بدونم

فقط برای دونستن حقیقت ؟ -

نگاهی به عطا انداختم و بار دیگر او را مخاطب قرار دادم : شک نکنید که

!تنها دلیلش همینه

نگاهش را معطوف به عطا کرد : شرطی که عنوان کردم رو نگفتید ؟

عطا بارلحنی آرام پاسخ داد : خیر . فقط گفتم شما برگشتید و قصد

. دیدنش رو دارید

چه شرطی بود که من اطلاع نداشتم ؟

. نگاه کنجکاوم خیره ی او ماند و خدمتکار برای پذیرایی آمد

. دقایقی بعد با رفتن خدمتکار لب گشود : قصدم جبرانه گذشته ست

. سعی کردم تلخی ام را پنهان کنم پشت لبخندم

فکر نمی کنید کمی دیر شده باشه ؟ -

پا روی پا انداخت : ماهی رو هروقت از آب بگیری تازه ست ... بهتره اول

... حرفای منو بشنوی بعد تصمیم بگیری


romangram.com | @romangram_com