#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_843
. نشست و من هم کنارش
پدربزرگ به ما خیره شد . با نگاهی خالی از هر حسی . سکوت نفس گیری
. بود
. انگشتان یخ کرده ام را در هم گره کردم
! باورم نمیشه بالاخره دختر کیومرث رو پیدا کردم -
. نگاهش کردم . ناخودآگاه در وجود او به دنبال پدرم می گشتم
. لبخند بی رنگی زد : این رو مدیون شما هستم جناب صابری
عطا نیز تبسم کرد : من کاریرنکردم ... خواست ریحانه بود که با شما دیدار
. داشته باشن
. پدربزرگ گفت : مدتها به انتظار چنین لحظه ای بودم
نمی دانم چرا حرفهایش به دلم نمی نشست ... اگر به انتظارم بود چرااین
همه بی مهر بود ؟
چرا زودتر برای یافتنم اقدام نکرده بود ؟
. کم جان و سرد برای بهتر شدن این رابطه لبخند زدم
ادامه داد : من نمی دونم مادرت درباره ی پدرت چه حرفهایی زده ... کیو
تنها پسر من بود ... سالهای آخر عمرش رو با من گذروند در حالی که بیماری
سختی گریبانشو گرفته بود ... اونقدر که حتی نتونست یک بار دیگه
... برگرده و زن و بچه شو ببینه
romangram.com | @romangram_com