#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_842

عصا می کشید

. آن قامِت راست بی نیازی اش را به رخِ

شکوه و ابهتی خاص در وجودش بود که حتی با نگاه اول هم به چشم می

. آمد

... چهره ای جدی و تاحدودی اخمو

. هر دو به احترامش برخاستیم

. به فاصله ی چند گام از ما ایستاد

نگاهش ... چشمانی که گویی بارها در آینه دیده بودم ...

دلم لرزید از دیدنِ

! شباهتی انکار ناشدنی

. هردو سلام گفتیم

. با غروری آشکار فقط سر تکان داد

. خوش اومدید -

عطا تشکر کرد اما من مبهوت مانده بودم ... حتی اندازه ی یک جواب سلام

هم آنگونه که تصور می کردم و انتظار داشتم تحویلم نگرفت ! شکل های

. دیگر ابراز محبت هم که پیش کش

. اشاره کرد بنشینیم

. نگاهی به عطا انداختم ؛ خونسرد به نظر می رسید


romangram.com | @romangram_com