#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_841
پذیرایی بشویم . سالنی به مراتب بزرگتر و
از ما خواست که وارد سالنِ
. شیک تر
. هیچ کس در آنجا نبود . از ما دعوت کرد که بنشینیم
.ــ جناب رازقی هم تشریف میارن ... بفرمایید لطفا
من معذب بودم اما عطا آرام و خونسرد به نظر می رسید هر چند اخم به
. ابرو داشت
... نشستیم و نگاهم بی اراده به کاویدن در آمد
عصا بر کف پوِش گرانیتی
کوبیده شدنِ
خیلی نگذشته بود که صدای تق تقِ
به گوشمان رسید ، نگاهم به سمت ورودی سالن کشیده شد و نگاهم به
. مردی بلند قامت خیره ماند
. مردی که برای پدربزرگ بودن زیاد جوان به نظر می رسید
هرجند موهایش یک دست سفید بود اما گذر عمر چندان طرحی از پیری به
. چهره اش نینداخته بود
عصایی که به دست داشت به نظر دستگیر نمی آمد ... به دست گرفته بود
! تا بر ابهتش بیفزاید . عصایی خوشتراش و زیبا
romangram.com | @romangram_com