#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_840
. پیاده شدم
. کیفم را به دستم داد
ِر میله ای خارج شد
ما مردی میانسال از د
.همراه با پیاده شدنِ
عطا به سویش رفت و خودش را معرفی کرد . مرد ما را به درون راهنمایی
کرد و نرسیده به ساختمان پا تند کرد و پیش از ما با عذر خواهی به درون
. رفت تا رسیدنمان را اطلاع دهد
دقایقی به انتظار ایستادیم تادوباره آمد و مارا به درون ساختمان دعوت
. کرد
. عطا فاصله اش را با من کم کرد : برو بالا عزیزم
ِش او پله های نیم دایره ای که به ساختمان منتهی می
با نگاه اطمینا بخ
. شد را طی کردم
. همان مرد در را باز کرد : بفرمایید
. به دنبالش وارد یک سالن بزرگ شدیم
آنقدر وسایل شیک و هماهنگ بود که چشم را خیره می کرد . با نگاهی
اجمالی به اطراف نا خود آگاه به دنبال پدربزرگ گشتم . اما آن مرد دوباره
romangram.com | @romangram_com