#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_839
آدرسی که گرفته بود را با خود زمزمه کرد ... نگاهم را به بیرون دوختم ،
. قطره های باران شبنم گون زیر نور تیر چراغ برق ها می درخشید
" الهی به امید تو ... خودم رو به تو می سپارم "
وقتی مقابل ویلای بزرگی که زیباییش چشم را خیره می کرد نگه داشت
... باز هم دلهره به جانم افتاد
!ــ عطا ؟
عطا ؟
ماشین را خاموش کرد و به طرفم برگشت : جونِ
ِس عجیبی دارم
. ــ یه ح
. ــ درک می کنم ... اما مطمئن باش که هیچ مشکلی پیش نمیاد
زیبا دوختم
. نگاه نگرانم را به ساختمانِ
ِه
ُن
... ــ بریم تو.. الان دیگه ساعت
پیاده شد و ماشین را دور زد ، در را برای من هم باز کرد . نه اینکه بی میل
. باشم ، فقط هیجانم خیلی زیاد بود
romangram.com | @romangram_com