#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_838
به نیمرخش نگاه کردم : تو چی فکر می کنی ؟
... ــ می خوام خودت بگی
حواسم به دختر کوچکی پرت شد که موهای فر دار و بلندش را دو گوش
ِپ رنگارنگش می دوید .. آنقدر ناز و دوست داشتنی
بسته بود و به دنبال تو
... بود که بی اراده لبخند زدم : خدای من چقد نازه این عروسک
! با نگاه دنبال کرد : ناز تر از رهای خودمون که نیست
! لبخندم همچنان گوشه ی لبم بود و رها را تصور کردم : رها شبیه توئه
! لبخند زد : عاشقشم
! کمی شیطنت به جایی بر نمی خورد : خوش به حالش
خودش یا خواهرش
خنده ام را کنترل کردم اما او خندید : خوش به حالِ
که پدر ما رو در آورده ؟؟
دلم خیلی خوب بود ... ملاقات با پدربزرگ در
نتوانستم نخندم ... حالِ
. ذهنم برای دقایقی رنگ باخته بود
. تاثیر خنده ام بر لبها و نگاهش زیبا تر از آن بود که تا به حال دیده بودم
. به ماشین رسیدیم . در را باز کرد و سوار شدم
romangram.com | @romangram_com