#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_835
لرز به تنم انداخت و او پرسید : سردته ؟
نگاهم به عده ای بود که آن طرف تر آتش به پا کرده بودند ؛ صدای ساز و
... آوازشان بلند بود
ــ نه ... خوبه ! بریم اونجا ؟
. با دست اشاره کردم و او لبخند زد : بریم
سر خوشی بودند که دور اتش
به آن جمع رسیدیم ... دختر و پسران جوانِ
حلقه زده بودند ، عده ای نشسته و تعدادی ایستاده بودند ... یکی از آن ها
: که نوازنده ی گیتار بود ، و با صدایی دل نشین آوازی از هایده می خواند
خودم تنها تنها دلم
چو شام بی فردا دلم
چو کشتی بی ناخدا به سینه ی دریا دلم
تو ای خدای مهربان
تو ای پناه بی کسان
به سنگ غم مشکن دیگر
چو شیشه ی مینا دلم
تو هم برو ای بی وفا نبر بر لب نام مرا
تنگم بی گانه شد نمی خواهد دیگر تو را
romangram.com | @romangram_com