#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_834

خمارش که مژگان بلندش سایه بر

سرم را بالا گرفتم و نگاهم را در چشمانِ

... آن انداخته بود ریختم : حالم خوب نیست

نگرانی به آنی در نگاهش خانه کرد : خوب نیستی ؟ چرا عزیزم ؟

... ــ دلم آشوبه ... استرس دارم

نگرانی اش کمرنگ شد و لبخند زد : خب این طبیعیه ! می خوای برای

. اولین بار با کسی ملاقات کنی که شاید ذهنیت خوبی ازش نداری

... ــ می ترسم چیز هایی در مورد پدرم بشنوم که

نگاه و تبسمش آرام بخش بود : هر چی که باشه مربوط به گذشته ست ...

...تاثیری توی زندگی الانو آینده ی تو نداره... فقط

حرفش را ادامه نداد و علامت سوالی که در نگاهم نشست را خواند و بی

آنکه ادامه دهد بر خاست : اگه نمی خوری بریم یه کم قدم بزنیم و بعدم

. راهی ویلای پدربزرگت بشیم

. پی حرفش را نگرفتم که اگر می خواست ، بی چون و چرا می گفت

از رستوران خارج شدیم . نم نم باران حسی عاشقانه روانه ی قلب می کرد

.با این حال هردو مهر سکوت بر لب زده و در افکار خود غرق بودیم ...

قدم زنان آنقدر رفتیم تا به سالحل رسیدیم ... دریا درتاریکی شب پناه

گرفته بود و فقط صدایش به گوش می رسید .... نسیم خنکی که می وزید


romangram.com | @romangram_com