#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_832

! ترحم یا.. نمی دانم .. هر چه بود از خانواده ی نفرت نبود

بی فرجامش و .... به اتاقم

هنوز به حرف های او فکر می کردم.. به عشقِ

فردا

. رفتم تا وسایلم را بردارم . دل در دلم نبود برای رسیدنِ

,

ِس دلهره .. هیجان ... هرچه که بود

خوشحالی ام توام بود با یک نوع ح

قابل تحمل بود . اما عطا متفکر بود و گرِه میان ابروانش نشان می داد که

سخت غرق در فکر است . با این حال همه ی حواسش به من و راحتی ام

بود . مواظب بود ماشین زده و بی حال نشوم . مدام حالم را می پرسید و

با تخمه و پسته و کشک شور سعی داشت این حالت که مرا پکر و بی

حوصله می کرد رفع کند . محبت های نابش پاند می کردم دلم را ... دلی

دلم در

که به سختی داده بودم اینک نمی خواستم هرگز پس بگیرم ... جایِ

امن بود . در آن چند وقت که بازگشته بود بیش از پیش

ِر دلش امنِ

کنا


romangram.com | @romangram_com