#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_830

..هم از من هم از کیومرث ... اولین خواستگاری که رسید منو دادن بهش

رویای کیومرث بودم.. منتظر برگشتنش

...، دلم باهاش نبود .. هنوز غرقِ

...افسرده بودم و همیشه چشمای اشکبارم به در بود ... از شهرستان

اومدیم اینجا تا حرف و حدیثا پسِت سرم کم بشه ، می دونی که در دروازه

رو می شه بست اما دهن مردمو نه ! بی انصافا تنها می رن قاضی و راضی

بر می گردن ... همه می گفتن دختره چه عیب و ایرادی داشت که شوهرش

... ولش کرد و رفت ؟ دختر حاجی فلانی

عزت هم منو دوست داشت اما اخلاق نداشت ... با اینکه خودش تو رو

ِر ناسازگاری گذاشت ... مدام

پذیرفته بود و با حضورت مشکلی نداشت س

سرکوفِت تو رو می زد که چرا باید سربار داشته باشه ... واسه همین

تصمیم گرفتم کار کنم و خرج تو رو خودم بدم که منتی سرمون نباشه ، با

خانواده اش هم خونه شده بودیم ... پدر و مادرش آدمای خیلی خوبی

بودن و منو مثه دخترشون دوست داشتن اما عزت روز به روز بدتر می شد

...

عزت صدایش کرد : زری خانوم ؟

. لفظی که به کار برد لبخند برلبانم نشاند


romangram.com | @romangram_com