#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_829

ــ من و پدرت عاشق هم بودیم ... جونومون واسه هم می رفت ... نفس

... هم بودیم ... اما... روزگار نخواست ما با هم باشیم

. اخم هایم در هم رفته بود و همه ی تمرکزم به حرفهای او بود

ــ هم او هم من هر دو از خانواده ی متمولی بودیم . اما خانواده هامون از

... نظر فرهنگی با هم خیلی تفاوت داشت . ما مذهبی بودیم و اونا

من مانوس

سر تکان داد : پدرت مرد خیلی خوبی بود ... با فرهنِگ تربیتیِ

شد اما پدرش از ارث محرومش کرد ... از کار بیکارش کرد .. زندگیمون

سخت شد ... خانواده ی من هم زیاد روی خوش بهش نشون نمی دادن

...تنها بودیم ... متاسفانه نتونست تحمل کنه ، دلش هوایی شد که بر گرده

. ، پدرش گفته بود به شرطی قبولش می کنه که من و تو رو رها کنه

پشیمون شد و یه مدت بی خیال شد اما زیاد دووم نیاورد و قرار شد بره ،

پدرش زیر بال و پرشو بگیره ، بتونه نون و نوایی به دست بیاره و بر گرده

... ...مطمئن بودم بر می گرده اما

چانه اش از بغض لرزید: نمی دونم چی شد ! چطور زیر قولش زد ... خبر

رسید با دختر عموش که از اول هم قرارشون همین بوده ازدواج کرده و

دیگه خیال برگشتن نداره ! من هم شده بودم نقل همه ی محافل .. هر کی

می دید به دیده ی ترحم نگام می کرد ... خان داداشم خیلی عصبانی بود


romangram.com | @romangram_com