#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_828

از اتاق خارج شدم . در آشپزخانه بود : مامان ؟

پشت به من و رو به سینک ظرفشویی : بله ؟

. دلخور بود

... به سویش رفتم : مامان من بهت قول می دم

ــ اگه عطا نمی اومد محال بود بذارم بری ... صابون این آقا یه بار به تنم

! خورده واسه هفت پشتم بسه

ــ می شه بیشتر بدونم ؟ بیشتر بگین ؟

به طرفم برگشت و دست هایش را با حوله خشک کرد ، از وقتی به موسسه

. نمی رفت دست هایش نرمتر و زیباتر شده بود

ــ چی می خوای بدونی ؟

ــ هر چی که کمک می کنه گذشته رو بهتر بشناسم ... هیچ وقت نشده

ازتون بخوام.. یا خودتون تعریف کنین.. اما الان خیلی دوست دارم بدونم

چی شد که زندگیتون به اینجا کشید ؟ چرا به من نگفتید ؟ چرا من باید

فکر می کردم پدرم در تصادف کشته شده ؟

نگاِه روشنش به وضوح به حسرت نشست . صندلی را پیش کشید و پشت

ِز گوشه ی آشپزخانه نشست . نگاهش گویی آن روزهای دوِر گذشته را

می

. می دید


romangram.com | @romangram_com