#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_827

. سرتکان دادم : باشه ... فقط امیدوارم نخواین مانعم بشید

ِر اینکه همراهیم خواهد کرد و تنهایم

به اتاقم رفتم . می دانستم عطا با ذک

. نخواهد گذاشت مادر را راضی می کند

وقتی آمد بی صبرانه پرسیدم : چی شد ؟

... شانه ی راستش را به درگاه تکیه داد : دلش خیلی پره

. ــ حق داره... اما من باید برم

سر تکان داد ، بی حوصله به نظر می رسید : وسایلتو بردار فردا راه می

... افتیم

هیجان در همه ی رگ هایم جاری شد . دیدن پدربزرگی که تا به حال ندیده

بودم باید خیلی جالب باشد . لبخندم را که دید پوزخند زد : خوش به حال

! پدربزرگ

! خندیدم : بیشتر از اون خوش به حال تو

مهری که بی حوصلگی پنهانش کرده بود در چشمانش هویدا شد ، لبخند زد

. :صبح زود راه می افتیم

ِب حرف نزدن با مادر را نیاورد .باید خودم

او رفت و من باز هم دلم تا

... قانعش می کردم و خیالش راحت


romangram.com | @romangram_com