#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_826
نگاهم کرد و نگاهی محزون و گرفته : مادرت منو بخشیده .. تو هم ببخش
.
لبخنِد کمرنگم را که دید گفت : مراعتشو بکن ... هواشو داشته باش ..
... جونش واسه تو می ره ... حق داره بترسه
ــ اما من فکر نمی کنم دلیلی برای ترسیدن وجود داشته باشه ... من که
... بچه نیستم
بچه ها نیست ریحانه ... مادرت چشمش از اون مرد
ــ اشتباه فقط مالِ
. ترسیده ... می ترسه تو رو ازش بگیره
ــ بهش اطمینان می دم که من خانواده ای که الان دارمو با دنیا عوض نمی
. کنم
. لبخند این بار بر لبهای او نشست : من بهت اعتماد دارم دخترم
. بلند شدم : خودمباید باهاش حرف بزنم
در اتاق باز بود ، مادر نشسته بود و بی صدا اشک می ریخت و عطا
دلم بد شد با دیدن اشک
درست روبه رویش ، آرام صحبت می کردند حالِ
هایش : مامان خانوم ؟پ
. نگاهم کرد و عطا گفت : خودم میام صحبت می کنیم
romangram.com | @romangram_com