#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_825

زانو زده در مقابلش با سر کشیدن به عطا

نگاه ناراحتش را از پشِت منِ

! دوخت : ریحانه همچین حقی نداره

. مرا آرام هل داد و بر خاست

! نگاه های سردرگم ما به هم گره خورد ... واکنش مادر عجیب بود

به اتاق رفت و من نگاه نا امیدم را به عطا دوختم . برخاست و به دنبالش

. به اتاق رفت

نگاهی به عزت انداختم اخم هایش در هم بود : می خوای بری دیدنش که

چی بشه ؟

... ــ می خوام حقیقتو بدونم

ــ چه حقیقتی بابا ؟

ــ چرا منو نادیده گرفتن ؟ چرا پدرم رفت و بر نگشت ؟

ــ بعِد این همه سال چه اهمیتی داره ؟

این سالهامو می دونم

. ناخواسته تلخ شدم : حداقل دلیل همه ی بدبختیِ

نگاهش را گرفت و سرش را پایین انداخت: منم بی تقصیر نبودم ... برای

تو پدری نکردم.. اما خوشحالم که به خودم اومدم و می تونم واسه این

.... طفل معصوما پدر باشم . تکیه گاه باشم


romangram.com | @romangram_com