#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_823
وقت بازگشتن حس می کردم گی
شد این دل را پس گرفت ، دلی می شد نخ نما و دور انداختنی ... دلی که
. دیگر عشق به آن نمی آمد .. کم بود .. کم داشت برای عاشق شدن
شب جمعه بود و همه باز هم دور هم جمع . من هم دست از کتابهایم و
مطالعه کشیدم و با آن ها نشستم ... چرا این همه خوشی را از خود دریغ
!می کردیم ؟
مادر میوه آورد و عزت رها را روی پاهایش نشانده و به شیرین زبانی
.هایش می خندید و می بوسید و نوازش می کرد گیسوان بلندش را
ِو خانه حاکم بود . صفایی که حس می کردم ماندنی
صفایی خاص بر ج
. شده.. آمده است که نرود
مادر که نشست و برای همه بشقاب گذاشت و مشغول پوست کرندن شد
عطا گفت : مادر ؟
نگاهش همچنان به سیب درون دستش بود : جانم پسرم ؟
. می خواستم یه موضوعی رو بهتون بگم
تقریبا همه ی نگاه ها به او جلب شد . سخت بود برایش که بگوید ... اما
romangram.com | @romangram_com