#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_819

تا آمدنش مغازه ها را دیدم و چند مورد که نیاز داشتم را خریدم و به

. انتظارش ایستادم

وقتی رسید ، لحظه ای به یاد ایامی افتادم که منشی مطب دکتر بودم ،

چقدر حواسش به من بود ! با دیدنش به لبخندی مهمانش کردم و تاثیرش

. را دیدم ... باز هم در چشمانش

در را باز کرد و سوار شدم ، به طرفم برگشت : همیشه به گردش خانوم

... خانوما

... ــ ممنونم

... ــ حالا دیگه تنها تنها

بی صبر به میان حرفش آمدم : یه کار واجب بود ... بریم یه کافی شاپی

. جایی

! ابروهای قشنگش بالا رفت : جونم ؟

خنده ام را پشت نقاب سرد بی تفاوتی حبس کردم : نه که خیلی ندید بدید

! و نرفته هستی ، الان تعجب کردی

ــ بحث ندیدن و نرفتن نیست ... اینکه افتخار می دید به ما جای بسی

! تامل داره

. نگاهی که می رفت محو لبخندش شود را گرفتم

ــ آدمه دیگه... بالاخره یه جایی کوتاه میاد و دل می بنده ، جوری که


romangram.com | @romangram_com