#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_817
همان پاساژی که شب گذشته با عطا بودم . ذهنم آدرِس کمرنگی از یک
مغازه با اجناسی که من نیاز داشتم در اختیارم قرار می داد . مغازه ای که
. شب گذشته به آن دقیق نشده بودم و سر سری از آن گذشته بودم
تازه رسیده بودم و ساعت نزدیک به پنج بود . وارد پاساژ نشده بودم که
گوشی در جیبم لرزید . با یدن شماره ی عطا لبهایم به انحنای لبخند نشست
! :سلام
ــ سلام ... خوبی ؟
ــ خوبم . خوبی ؟
. لبخندش را حس کردم
! ــ کجایی ؟ دیر کردی
... ــ کار داشتم ... شاید دو ساعت دیگه خونه باشم
صدایش را رگه ای از خنده پوشش داد برای دلنشین تر شدن در گوشی
پیچید : نه بابا ؟ دقیقا "چیکار که تا دو ساعت دیگه م طول می کشه ؟
. خنده ام گرفت : شرمنده ... فعلا "نمی تونم بگم
با تنه ای که بی هوا خوردم حواسم پرت شد و تا بخواهم پاسخ دهم
.. دوباره پرسید
نمی تونم زیاد صحبت کنم ؛ گفتم کجایی ریحانه ؟
اخم در هم کشیدم و به عابری که تنه زده بود نگاه کردم ، سری تکان داد و
romangram.com | @romangram_com