#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_816
. صندلی بنشیند . لبخند زد : خدا خیرت بده دخترم
بار دیگر گل لبخند بر لبهایم شکوفه داد . با آن دعای کوتاه یک دنیا خوشی
. سرازیر قلبم کرد
تا به مقصد برسیم همانجا کنار صندلی ایستادم . پیر مرد مدام زیر لب ذکر
می گفت و مرا هم مشتاق کرد تا به ذکر گفتن مشغول شوم ... خدایا
. شکرت
نمی دانستم با چه هدیه ای می توانم خوشحالش کنم . تمام طول مسیر
رسیدن به دانشگاه را به همین فکر کردم و در آخر به ست کیف پول و
کمربند چرم رضایت دادم . همان پولی که روز آخر از پیمان گرفته بودم
هنوز دست نخورده گوشه ی کمدم بود که صبح مقدار زیادی برای خرید
. هدیه برداشته بودم و از این بابت خیالم راحت بود
توجیه دانشگاه و غیبت های غیر موجهم آنقدر که فکر می کردم و می
بدبیاری هایم
ترسیدم سخت نبود و به خیر گذشت ... ظاهرا "تمام شدنِ
. واقعی بود نه خواب و رویا
. بعد از اتمام کلاس هایم برای خرید رفتم
romangram.com | @romangram_com