#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_815

...بی ح

و بچه ها و حتی مرا دلگرم می کرد ... عزتی که اراده کرده و عوض شده

بود ، اینگونه عوض شدن کار هرکسی نبود .. اراده می خواست ... اراده ای

! قوی

سوار اتوبوس شدم و همچنان فکرم حول شب گذشته می چرخید ،

خانواده ی ما هم طعم خوشبختی را می چشید ... آرامش نور تازه ای بود

ِس خوِب رسیدن روزهای

که تلالویی زیبا به زندگیمان بخشیده بود ... ح

خوِش آینده ، رویایی سفید و زیبا مقابل چشمانم به تصویر می کشید .

... رویایی که چندی پیش برایم دور بود و تاریک و

ِب پیر مردی شد که سوار شد ، عصا زنان

اتوبوس ایستاد و نگاهم جل

جلوآمد ، عصایی سفید در دست با عینکی سیاه بر چشمانش ، فقط یک

! باور یا حس را تلقین می کرد ، نابینایی

جای خالی برای نشستنش نبود ، کمی صبر کردم و چون هیچ کس به روی

خودش نیاورد که جایش را بدهد بلند شدم و فاصله ی ناچیزم را با او طی

... کردم : بفرمایید پدر جان ! بفرمایید اینجا

حواسش به صدای من جمع شد دست پیش بردم و حایل شدم تا روی


romangram.com | @romangram_com