#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_811

او که رفت چند دقیقه چون کلاف سردرگم دور خودم چرخیدم ... من

. شرمنده ی آن همه محبت بودم

لباس هایم را عوض کردم و از اتاق خارج شدم . او هم لباس عوض کرده و

. در جمع بود ... عزت هم بود ، یک لب و صدخنده

جمع شادی بود حتی عطا هم می خندید اما من می دانستم نگاهش دلگیر

. است

به آن ها پیوستم ... خرید هایم را دیدند و تبریک گفتند ... پس از آن شام

خوشمزه ای که مادر تدارک دیده بود و من تمام مدت فقط توانسته بودم

. خودم را کنترل کنم تا بغضم نشکند و به گریه نیفتم

نگاهم که در نگاهش گره خورد ؛ او پر از مهر بود و من شرم و پریشانی ...

. نگاه به اشک نشسته ام را زود گرفتم و بر خاستم

. به اتاقم رفتم

مادر صدایم کرد اما بارش اشک ها بی اختیار شده بودند و نتوانستم

. جواب دهم

در تاریکی گوشه ی اتاق کز کرده بودم که ضربه ای به در خورد و در باز

شد با عجله اشک هایم را پاک کردم اما او با ورودش مچم را گرفت ... بی

آنکه چراغ را روشن کند در رابست و جلو آمد با اندکی مکث مقابلم نشست

:ریحانه نمی تونم این همه غصه رو تو چشمات ببینم ... فراموش کردی یا


romangram.com | @romangram_com