#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_810
چهره ام ...همه کیسه ها را به مادر دادم و به بهانه ی عوض کردن لباسم به
اتاقم پناه بردم...احساس می کردم از سر و صورتم خون و آتش با هم
بیرون می زند...با این حال فلسفه ی لبخندم نمی دانستم چیست که حتی
.برای لحظه ای از لبانم دور نمی شد
در بی هوا گشوده شد و رها با چهره ای بشاش و هیجان زده که می
...دانستم حتما حاوی خبری خوش هست به درون دوید :ابجی
نشستم و دستانم را گشودم:جون دلم؟
در آغوشم جا گرفت : امشب جشنه تولده...مامان یه کیک خیلی خوشمزه
...درست کرده...تازه منو داداش رضا و طاها هم هدیه گرفتیم
متعجب گفتم : تولد کی؟
و قبل از اینکه او بگوید خودم بیاد آوردم و همزمان آه از نهادم بلند شد ...
از این همه حواس پرتی و بی معرفتیم اشک در چمانم نشست . چطور
فراموش کرده بودم؟ عوض اینکه من به فکر تهیه ی کادو برای او باشم او
... امشب
بغض کردم و رها متعجب گفت : ناراحت شدی؟ هنوز دوستش نداری؟
... اشکهایم را پس زدم : نه نه ناراحت نشدم ... چشمام سوخت یهو
دروغ نگفتم...دلم بود که آتش گرفته بود . چطور توانسته بودم ؟
. ــ برو عزیزم . من لباس عوض کنم بیام
romangram.com | @romangram_com