#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_809
. نشاند
. ــ نه ... برو ... نمی خوام این فرصتو ازت بگیرم
ته دلم که می خواست ... برای گرفتن جواب سوالات جورواجورم باید
. می رفتم
. تا رسیدن به خانه دل به سکوتم دادم
وقت پیاده شدن
چند تا از کیسه های خرید را برداشتم . جز آن لباس ها ، و جعبه ی
شیرینی، میوه و لیستی که مادر نوشته بود هم اضافه شده بود . همان ها
که صبح باید برای خریدش می رفت و نرفته بود ، پیاده شدم و به اینکه
می گفت خسته ای خودم میارم اعتنایی نکردم و منتظر ایستادم تا ماشین
.را پارک کند و بیاید
باقی را خودش آورد . اول زنگ را زد و بعد کلید انداخت و در را گشود ...
.کنار ایستاد تا اول من داخل شوم
چرا این ملاحظه کاری ها هر چند کوچک تا پیش از این به چشمم نمی آمد؟
ما با هم و آن همه خرید حرفهای بسیار
لبخند مادر با دیدنِ
ِع خون از قلبم تا
داشت...حرفهایی که نگفته باعث شرمم شد و پمپاژ سری
romangram.com | @romangram_com