#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_808

.از وسعت بی اندازه ی دلتنگی ام را تسلی بخشم

_

.نه خوبه... خوابم نمیاد

ماشین را به حرکت در اورد .برای بار چندم باز هم زبان به تشکر

گشودم...که این بار باعث چین افتادن بین ابروهای خوشحالتش شد :

. مبارکت باشه ...نیازی به این همه تشکر نیست برا دل خودم بود

حال گرفته اش حالم را گرفت ...حسی بد تمام وجودم را پر کرد ؛ واقعا

دیدن پدربزرگم این قدر به مذاقش بد می آمد؟ آن حس آنقدر بد بود و به

نظرم خودخواهانه که لحظه ای از رفتن منصرف شده ...خوشحالی او بیش

از هر چیزی برایم اهمیت داشت . مجال پشیمان شدن را به خودم ندادم .

!و زبان گشودم : اگه راضی نباشی نمی رم

لحظه ای کوتاه نگاه از خیابان گرفت و به چهره ام داد...برق چشمان

خمارش را حتی در فضای تاریک ماشین و از پشت سایبان انبوه مژگانش

دیدم و بعد از آن چال روی گونه اش را ،یعنی لبخند : فدای دل مهربون

.خانومم بشم

وقتی لبخندش عمیق تر شد و چشمانش به شیطنت نشست نگاهم را گرفتم

! :بهتره مواظب رانندگیت باشی . اصلا "پشیمون شدم می رم

صدای بلند خنده اش که در فضای کوچک ماشین پیچید لبخند بر لبانم


romangram.com | @romangram_com