#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_806

... ــ آره خوبه

. با هم به درون بوتیک رفتیم . زن جوانی فروشنده بود

جز آن دوتا تونیک با رنگ و مدل مختلف هم برداشتم که همه به نوعی

سلیقه ی عطا بود ، پوشیده و سنگین . دوتا هم شلوار و سه تا شال از

مغازه های دیگر خریدیم ، او در تمام مدت ساکت بود و جز مواقع ضروری

حرف نمی زد اگر انتخابم مناسب نبود اخم می کرد و اعتراض که دوباره و

. بهتر انتخاب کنم

. ــ بیا بریم برای بچه ها هم یه خوراکی چیزی بگیریم

. به دنبالم راه افتاد . می خواستم شیرینی و شکلات و ... بگیرم

. ــ هنوز مانتو نگرفتی ها

ــ نمی خوام . همون که بندر گرفتی کافیه ... مگه چند روز می خوام بمونم

؟

. نفسش را محکم بیرون داد و حرفی نزد

... با نگاهی به اطراف ، آنچه می خواستم پیدا کردم : بریم اونجا

نگاهش به قنادی افتاد و بی حرف دستش را پشتم گذاشت تا از خیابان

. بگذریم : مواظب باش

. حس مراقبتش لبخند بر لبم کاشت

بوی خوش انواع شیرینی و خامه به یادم انداخت با آن همه راه رفتن برای


romangram.com | @romangram_com