#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_805

. لبخند زدم و با او همراه شدم

:عشق یعنی

مخاطب به مخاطب

همه را رد کنی

...ناگهان بر سر یک اسم کمی مکث کنی

. لبخند زدم و با او همراه شدم

در آن ساعت خیابان ها و پاساژ خیلی شلوغ بود . به سمت انتهای پاساژ

. به راه افتادیم

ــ جای خاصی مد نظرته ؟

این را من پرسیدم و او که نگاهش به ویترین مغازه ها بود گف : نه... هر

... جا خودت بخوای

تونیک سرمه ای رنگی توجهم را جلب کرد و به سویش کشیده شدم و او

. هم به دنبالم

. ــ قشنگه به نظرم

دلم از گرفتگی صدا و چهره اش گرفت . همه ی ناراحتیش از این بود که

می خواستم به دیدن پدربزرگ بروم ؟چطور ادعا داشت مرا می شناسد اما

نمی توانست درک کند احساسم به او چیست و چه تصمیمی خواهم

گرفت؟


romangram.com | @romangram_com