#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_802
... این سفر می رم
ــ دیگه چی ؟؟
. ــ دیگه چی نداره . فردا صبح با شورانگیز راهی میشم
خودم هم می دانستم فقط " حرف " است . دلم می خواست برای نرفتنم
... پافشاری کند
ــ خودتم می دونی که نمی تونم اجازه بدم ... پس بی خودی شلوغش نکن
.
... ــ چرا نمی تونی ؟ من باید به این سفر برم
. داشت خودش را کنترل می کرد
ــ در اینکه " باید " بری که شکی نیست فقط می خوام خودم هم همراهت
. باشم .. یا ... حداقل برسونمت تا خیالم راحت باشه
. باید "ش طعنه بود و من نادیده اش گرفتم "
کاش می فهمید نه برای حسی که ندارم نه ثروتی که برایم گفته بود به
دیدار پدربزرگ می روم ... می رفتم تا هم از گذشته ام با خبر شوم هم به
او ثابت کنم که دیدن زرق و برق زندگی پدربزرگ چشمم را نمی زند و
کورم نمی کند ، باید نشان می دادم آن ثروت برای من هیچ اهمیتی ندارد
! ...من دیگر دنیا را بدون عطا نمی خواستم
سکوت کردم . دلم به آزارش راه نمی آمد . شورانگیز را بی خیال می شدم
romangram.com | @romangram_com