#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_800
لبخندم را با گرفتن لبم به دندان پناهن کردم ... دودل ؟ نمی دانست تنها
یک دل دارم و یک دلبر ؟
باید خیالش را راحت می کردم ؟ همچنان به سکوتم ادامه دادم و او هم در
خودش غرق بود . من بودم که سر صحبت راباز کردم : شورانگیز داره می
. ره شمال
بی تفاوت پرسید : شمال برا چی تو این اوضاع و احوالش ؟
... ــ می خواد بره پیش پدربزرگم زندگی کنه
سعی کرد خونسرد باشد اما نبود : می خوای بریم ببینیش ؟
بریم ؟ با من می آمد ؟ من که از خدایم بود ... ذوق زده گفتم : واقعا ؟
. نگاهش و صدایش رگه هایی از دلخوری در خود داشت : آره
خوشحالی ام را پنهان نکردم تا مبادا پشیمان شود ، من مانده بودم چگونه
. بخواهم که مخالفت نکند و حالا خودش پیشنهادش را داده بود
ــ پس .. پس بذار به شورانگیز بگم .. با هم بریم .. هان ؟ موافقی ؟
. اخم هایش بیشتر در هم رفت : نه
ــ چرا ؟؟ اونم تنهاست .. قراره راننده ی پدربزرگ بیاد و اونو با خودش
... ببره ... اگه با ما بیاد
و یکباره پشیمان شدم . من که حتی مخالف آمدن عطا به خانه شان بودم
چطور می توانستم تحمل کنم ؟
romangram.com | @romangram_com