#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_799

. شیرینی به کامم می ریخت ... کامی که تا آن روز جز تلخی نچشیده بود

نگاهم کرد و وقتی حس کردم کلافه ست دلم گرفت : چیزی شده ؟ اتفاقی

افتاده ؟

! ــ اتفاق جدید نه

ــ پس چرا تو همی ؟

. ــ بلاتکلیفی مزخرفترین حسیه که می تونه به یه آدم دس بده

بلاتکلیفی ! حق با او بود ... من هم نمی خواستم او را در بلاتکلیفی نگه

. دارم ، اما باید همان می شد که می خواستم

خب ... چرا تکلیفتو معلوم نمی کنی ؟ -

تکلیفم با دلم معلومه ... خیلی وقته معلومه ! تکلیفم با توئه که بعد این —

.. همه سال هنوز معلوم نیس

... دل به دریا زدم : می رم پدربزرگمو ببینم ... بعد از اون

. نگاهم را بیرون فرستادم : اونوقت تکلیفت با منم روشن میشه

. سنگینی نگاهش را حس می کردم اما همچنان نگاهم به بیرون بود

ــ چی تو سرته ریحانه ؟

به طرفش برگشتم : تو چی فکر می کنی ؟

کلافه بود و ابروهای خوش حالتش در هم رفته بود : متنفر میشم از خودم

... اگه دودل ببینمت


romangram.com | @romangram_com