#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_798

. همینطور در مورد اینکه قصد دارم به دیدنش بروم

اول باید با عطا صحبت می کردم . اگر قرار بر رفتن می شد شب هم می

. توانستم به او اطلاع دهم

ساعت نزدیک به چهار بود که عطا برای چندم بار تماس گرفت : بیا بیرون ،

. منتظرم

. دیگر باید دل می دادم به رفتن

. شورانگیز هم بانگاهی ناراضی پذیرفت و تا دم ساختمان بدرقه ام کرد

گونه اش را بوسیدم : امدوارم اونجا بهت خوش بگذره و خیلی زود تکلیف

. برادرت روشن بشه و برگردی

. تشکر کرد و همان جا ماند و با نگاه تا دم در بدرقه ام کرد

. عطا در ماشین نشسته بود . در راباز کردم و نشستم

. ــ سلام

! نگاهش را خیره ی چشمانم کرد : سلام به روی ماهتون

. خندیدم : جات خالی خیلی خوش گذشت

ماشین را روشن کرد : تو خوش گذرنی های شما جای ما همیشه خالیه

! خانوم

با لبخند نگاهش کردم ؛ بد اخلاق دوست داشتنی من ! چه خوب بود این

حس تملکی که داشتم ... حس تملک پنهانی ، و همین بود که این همه


romangram.com | @romangram_com