#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_797
نیم نگاهی که کرد را حس کردم : می دونی ؟
نگاهش کردم . سخت بود اما گفتم : آره ... برای منم همین بود ... دلتنگ
. بودم
او هم دوست داشت از من بشنود حس و حالم را . می دانستم ابرازم حالِ
دلش را خوب می کند ... اما باز خساست به خرج می دادم تا وقتش برسد
.
. لبخندش را فرو خورد : قربون اون دلت برم
در هم قفل شده ام دوختم .
سرم را پایین انداختم و نگاهم را به انگشتانِ
. دلم نمی خواست بیش از این احساسم به غلیان درآید
:مادرم می گفت
شی
ُبکُ
خودت را هم
رد این غم مشکوک
پشت شیطنت های دائمی نگاهت
...گم نمی شود
روز خوبی را در کنار شورانگیز گذراندم . در مورد پدر بزرگ حرفی نزدم ،
romangram.com | @romangram_com