#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_795

لبخند بر لبم نشاند وقتی اینگونه صدایم کرد دلِ

می خواست بگویم " جانم " اما چیزی مانع شد ... غرور نبود ... حیا بود !

عنصری که در ذات بشر وجود دارد ، مخصوصا " زن " که اگر نادیده اش

. بگیرد و پا بر آن بگذارد بی ارزش می شود چون خاِک مرده

دلم " هم خطابش می کردم ...

" جانِ

لب بستم .. به موقع " جانم "یا حتی

! به موقع

ــ بله ؟

لب گشود اما تند گفتم : می دونی که کوتاه نمیام ... بی خود نگرانی ! اگرم

! گیر بدی خودم می رما

نگاهش بیش از همیشه عاشق بود ... می دانستم چقدر دلتنگم بوده . این

. را خوب می دانستم . دلم به دلش ، دلش به دلم راه داشت

. لبهایش را به هم فشرد و در ماشین را باز کرد و سوار شدم

. خودش که نشست موجی از رایحه ی خوشش شامه ام را نوازید

دلم می خواست زانویم را ماساژ دهم اما دور از دید او و این امکان

. نداشت

. با سرعتی کم از کوچه گذشتیم


romangram.com | @romangram_com