#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_794
. مشکل جدی توانستم راست نگهش دارم
با ناراحتی نگاهی به در واحد همسایه انداخت : چه وقت پله شستنه آخه
؟؟
. ــ چیزی نیست ... خوبم
معترض گفت : آره دارم می بینم چقدر خوبی ... برگرد بالا فدات بشم ،
. فردا میبرمت پیشش
قربان صدقه رفتنش دلم را حالی به حالی می کرد . لبم را به دندان گرفتم
. ، صورت داغم را گرداندم تا شرم نشسته به گونه هایم را نبیند
. ــ باور کن خوبم ... الان دیگه درد نمی کنه
نگاه نگرانش را در چشمانم ریخت : مطمئنی خوبی ؟
به راه افتادم و از پله ی اول به سختی پایین رفتم و قبل از اینکه به اجبار
مرا بازگرداند بی آنکه به روی خودم بیاورم بقیه ی پله ها را که آن وقت
. صبح توسط صاحبخانه شسته شده بود پایین رفتم
... به دنبالم آمد : ریحانه لج نکن عزیزم ... ببین منو
. به پایین رسیدیم . در را باز کردم
. نگاهی به ساعتم انداختم نزدیک به 9 بود
ــ ریحان ؟
عاشقم لرزید ؛ چقدر دلم
romangram.com | @romangram_com