#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_793
کاش زودتر گفته بود یا آنگونه مرا هل نمی کرد و من کنترلم را از دست
نمی دادم و پرت نمی شدم ! آنقدر سریع اتفاق افتاد که حتی نتوانستم جیغ
بزنم یا فریاد بکشم ... او هم که حسابی غافلگیر شده بود فقط توانست
! بازویم را چنگ بزند و مرا نگه دارد تا با صورت نقش زمین نشوم
با این حال زانویم آنقدر شدید به پله ها برخورد که از در نفسم تنگ شد ،
شالم را که به طرز مسخره ای جلو آمده بود پس زد : خوبی ؟؟ حواست
!! کجاست آخه
با دیدن چهره ی در همم اخم های او نیز در هم رفت : چی شد ؟ببین با
... خودت چیکار می کنی ! سر به هواا
. چیزی نمانده بود اشکم سرازیر شو و او انگونه به توبیخم ایستاده بود
دستش را روی زانویم گذاشت : خیلی درد می کنه ؟
. بغض آلود سر تکان دادم
شلوارم تنگ بود و بالا نمی رفت خدا را شکر وگرنه آنگونه که امتحان کرد
. بعید نبود آن را تا زانو بالا بزند
. زیر بازویم را گرفت : بلند شو بریم ببینم چی شد
به سختی بلند شدم . درش کمی کمتر شده بود ، کمی حرکتش دادم ،
romangram.com | @romangram_com