#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_792

بی حرف به اتاقم بازگشتم و او آمادده بیرون آمد ، همان لباس های جذاب

همیشه و همان رایحه ی ملایم و دلپذیر ، نگاهم را با اینکه دیگر او را حق

. خودم می دانستم باز هم مهار کردم

. ــ الان آماده میشم

. مقابل آینه ایستاد : منتظرم

. دلم برای لباس هایم هم تنگ شده بود

مثل همیشه ساده و شیک . یک مانتوی نخی تابستانه به رنگ یشمی و

شال نخی با شلوار کتان مشکی ، کیفم را هم برداشتم و از اتاق خارج شدم

. .در آشپزخانه بود و در حال لیست گرفتن از مادر برای خرید

مرا که دید نگاهش لحظه ای روی چهره و سرتاپایم چرخید و حالتی از

لبخند بر لبهایش نشست و در نگاهش منعکس شد " چشم هایش را دوست

" داشتم

.

از مادر اجازه گرفتم و خداحافظی کرد و به دنبالش روان شدم ؛ به عادت

. بد همیشه در پایین رفتن از آن پله ها سرعت به خرج دادم

ُهل و دستپاچه برگشت و

با دیدن من که پله ها را سریع طی می کردم

! نگاهم کرد :مواظب باش پله ها خیسه


romangram.com | @romangram_com