#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_791
... باز راهش را گرفت که برود : به هر حال بیخیال ... توبه اونجا نمی ری
به مادر نگاه کردم و با حرص گفتم : مامان هنوز نیومده ببین داره شروع
. می کنه ها
مادر برنج را خیس کرد و همانجا روی سینک گذاشت و مشغول پوست
کندن سیب زمینی شد : منم راضی نیستم بری ... چشم ترسیده دارم ..
نزدیک شدن به اون خونه یعنی یک عالمه دردسر ... بهتره حرف گوش کنی
.
... اخم آلود و بد عنق گفتم : اما من می خوام ببینمش
. عطا سرش را به درون آورد : حالا که اینقدر واجبه با هم می ریم
" برو بابا
" ! حالتی به چهره ام دادم که یعنی
! ــ اصراری نیست.. اگه مایل بودی
. صبحانه ام را خورده نخورده سفره را جمع کردم
ــ چرا نخوردی ؟ مگه نگفتی گشنته ؟
ــ چرا.. اما باید برم دیدن شورانگیز .. مدیونشم... دلم می خواد جبران کنم
.
. ــ پس با خودش برو
. من که از خدایم بود . اما وانمود می کردم نمی خواهم
romangram.com | @romangram_com