#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_790

. صبحانه آماده کند

وقتی ظرف نیمرو را با آن عطر دلپذیر در سفره گذاشت نگاهش کردم : به

!! به چه کردی

... ــ نوش جونت

نگاهی به مادر انداخت و شیطنت نگاهش را در چشمان من ریخت ، گونه

هایم از آن طرز نگاه رنگ گرفت و زود نگاهم را گرفتم : خودتم بشین دیگه

.

. ــ نه .. من نمی خورم.. باید برم بیرون

... لقمه ای گرفتم : مامان شما بیا

ــ نه دخترم من خوردم . نوش جونت . برخاست و برنج را در ظرفی ریخت

.

شورانگیز

... رو به مادر گفتم : مامان امروز می رم دیدنِ

عطا نرفته برگشت : دیدن شورانگیز ؟؟ خیر باشه ؟

... نگاهش کردم : برم ببینم در چه حاله ... طفلک خیلی تنهاست

اخم هایش در هم رفت : فکر نمی کردم بعد از این همه بلا بازم دلت بخواد

! سمت اون خونواده بری

! بی تفاوت گفتم : اون بیچاره که دیگه کسی رو نداره


romangram.com | @romangram_com