#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_789

در حالی که با حوله صورتم را خشک می کردم به سمت آشپزخانه رفتم و

سرک کشیدم . مادر در حال پاک کردن برنج بود و عطا سر سفره نشسته

بود : غیبت از نظر شرعی مشکل داره هااا

نگاه هردو به سویم جلب شد ، با لبخند صبح بخیر گفتم و وارد شدم .هردو

خوشرو پاسخم دادند ، حوله را روی میز گذاشتم و نگاهی به سفره

! انداختم : چقد گشنمه

عطا همچنان با لبخند نگاهم می کرد : می خوای نیمرو درست کنم واسه ت

؟

دلم ضعف می رفت : نیکی و پرسش ؟

خندید و برخاست که مادر گفت : چرا تو پسرم ؟ خودم درست می کنم . تو

... بشین صبحانه تو بخور

نگاهش به دنبال ماهیتابه بود : من به هر کسی افتخار نمی دم .. حساب

. ریحانه جداست

مادر با لبخند نگاهم کرد : خدا رو شکر که دوباره همه مون دور همیم .

... باورم نمیشه

برای خودم چای ریختم . و عطا مشغول شد . ذهنم کمی به عقب رفت ،

چند روز پیش ، حتی امید نداشتم از آن دخمه نجات پیدا کنم چه برسد به

اینکه دوباره در کنار خانواده ام بنشینم ، و از آن شیرین تر عطا برایم


romangram.com | @romangram_com