#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_788

.. زی

علی سلطانی

. یکی از زیباترین صبح های زندگیم را در روز بعد دیدم

وقتی چشم باز کردم و خودم را در اتاقم دیدم ؛ وقتی صدای صحبت مادر

ِس خوب امنیت سرازیر قلبم شد پر

و عطا را از آشپز خانه شنیدم ، وقتی ح

. از آرامش شدم و لبخندی لبهایم را حالت داد : خدایا شکرت

با انرژی زیادی برخاستم ، رختخوابم را جمع کردم و در کمد دیواری

گذاشتم . موهایم را تاب دادم و جمع کردم ، شالم را پوشیدم و از اتاقم

. خارج شدم

به سمت دستشویی رفتم . صدای عطا را می شنیدم : بیدارش نمی کنی

مادر ؟

صدای مادر که پر مهر بود : خواستم بیدارش کنم اونقدر شیرین خوابیده

! بودم که دلم نیومد ... اما بچه م چقد لاغر شده

ــ من دیدمش جا خوردم ... اصلا رنگ به رو نداشت ... خدا رو شکر باز تو

... این چند روز یه کم رنگ و روش باز شده

مقابل آینه ایستادم و نگاهی به خودم انداختم .. حق با آن ها بود ... مشتم

. را پر از آب کردم و صورتم را شستم


romangram.com | @romangram_com