#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_787

عجیب بود که ذهنم درگیر آن پدربزرگ نمی شد ... اما عطا ظاهرا "نگران

بود ... چشم هایش این را دقیق نشان می داد اما سعی داشت رفتارش

... دردش را نشان ندهد . باید زودتر تکلیفم را با پدربزرگ روشن می کردم

وقتی پیشانی ام را بوسید و شب بخیر گفت و رفت نفسی از سر آسودگی

کشیدم ... مشکلات کلاغ پر شده بودند ... بی انصافی بود اگر خودم را به

چند رکعت نماز مهمان نمی کردم و با او که هوایم را داشت خلوت نمی

. کردم

شاعر شدم

که وقتی

َپریشان ،

با موی

َشم پرسه میزنی ،

در آغو

غریبه را ،

ِر مردانِ

شع

َشت زمزمه نکنم

ِر گو


romangram.com | @romangram_com