#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_786
. من عزیز داشتند
مادر سعی داشت لب به گلایه نگشاید اما مادر بود .. باید نصیحت می کرد
...به سرم غر می زد که چرا ندانم کارم و .... و نمی دانست از این به بعد
. همه را چگونه به جان می خرم
. وقتی همه خوابیدند به اتاقم آمد
. دلواپس بود ، چیزهایی پرسید که عطا نپرسیده دریافته بود
. خدا را باید هزار بار شکر می کردم که سرافکنده نبودم
. همان بودم که رفته بودم
مادر خودش را مقصر می دانست ... تصور اینکه بی توجهی او باعث شده
بود من اشتباه کنم ... من از او دور شوم ... اشک هایش دلگیرم می کرد .
نمی خواستم دلگیریش از خودش را ببینم ... بدترین حسی که می شود
... دلت از خودت بگیرد
" ! داشت"
با همه ی خستگیم خوشحال بودم از حضورش ، خیلی دلم هوای این دقایق
. با او بودن را داشت
تانیمه شب بیدار بودیم ، بیشتر من گفتم و او شنید و گاهی اشک ریخت ...
از عمه و عرفان و ... از همه چیز گفتم ... همه به جز پدربزرگ ، که آن هم
. عطا نخواست که بگویم یا بگوید.... گفت بماند تا بعد
romangram.com | @romangram_com