#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_785



برای رو به رو شدن با مادر با همه ی دلتنگی ام دلهره داشتم . یک حس

... خوب توام با استرس . هرچند تلفنی چندبار دیگر هم صحبت کرده بودم

. وقتی پله ها رو بالا رفتیم و او زنگ را فشرد دستانم یخ کرده بود

نگاهش مهربان اعضای صورتم را کاوید : نگران نباش ... اینقدر دل تنگته

. که بقیه ی احساساتش رنگی نداره

رضا در را باز کرد و رها و طاها مهلت ندادن درست ببینمش و هر سه با هم

به گردنم آویختند ... خدایا چه حس خوبی بود بعد از حدود ده روز آن ها

. را اینگونه در آغوش گرفتن ، بوئئیدن و بوسیدن

مادر و عزت که جلو آمدند اشک هایم را که پس زده بودم نتوانستم کنترل

کنم ... از بچه ها دل کندم و خودم را در آغوش گرم مادر رها کردم ....

نوازشم کرد .. او هم چون من هق هق گریه اش را بی خیال رها کرد ...

... خدا را شکر گفت برای دوباره دیدنم ... برای سالم برگشتنم

عزت .. شاید اول بار بود آن همه مهر یک جا خرجم می کرد . پیشانی ام را

. بوسید : خدا رو شکر که سالمی

محبتش خیلی به دلم نشست ... آن دوری و اسارت چند روزه و فکر مرگ

. دلم را خیلی نرم کرده بود.. دیگر آن همه حس بد نسبت به عزت نداشتم

همه شان دوره مان کرده بودند ... عطا هم تازه برگشته بود او را هم چون


romangram.com | @romangram_com