#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_784

. دیگه چیزی نمونده

ــ خیلی دلم واسه مامان و بچه ها تنگ شده ... بی طاقتم که زود

... ببینمشون

. نگاهم کرد و شیطنت به کلامش ریخت : خوش به حال مامان و بچه ها

. به بیرون سر کشید و نگاهی به مکانیک انداخت که بی صدا کار می کرد

آنقدر در قلبم نسبت به او احساس محبت کردم که بی هوا گفتم : واسه تو

! که خیلی بیشتر از اینا دلم تنگ شده بود

با ناباوری به درون برگشت و نگاهم کرد . نگاه مبهوتش زیباتر از آن بود که

نخواهم دوباره غافلگیرش کنم . لبخندم را فرو خوردم و رو گرفتم : برو

ببین تموم نشد ؟

اندکی تامل ، می خواست حرفی بزند ، دل نداد به رفتن اما صدایش کرد و

. او حرفش را فرو خورد و رفت

. از اینکه احساسم را بیان کرده بودم حس خوبی داشتم

وقتی کاپوت را بست و با مکانیک حساب کرد نفس راحتی کشیدم . پیاده

شدم و من نیز از مکانیک تشکر کردم و با خوشحالی گفتم : خدا رو شکر ..

یعنی تا شب می تونیم خونه باشیم ؟؟

. نگاهش پر از مهر بود و آرام : اگه خدا بخواد آره... بشین بریم




romangram.com | @romangram_com