#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_783
مردی بود میانسال با موهای فر جوگندمی ، قدی متوسط و چهره ای جدی
.
موتور صدای ناهنجاری داشت ، عطا نگاهم کرد و سر تکاند داد ، خنده ام را
ِر اجباری را دوست داشتم ... لحظه لحظه
فرو خوردم . خاطره های این سف
... اش را
باد شالم را به بازی گرفت و در حال افتادن بود و من در حال مهار کردنش
که عطا دست پیش آورد و آن را نگه داشت تا مرتب و محکمش کردم ،
غیرتش دلم را آشوب می کرد ... آشوبی عشقانه . نگاهم را با تبسم پاسخ
. داد هر چند بادی که می وزید اخم هایش را در هم کرده بود
مسافت کمتر از آن بود که شب گذشته تصورش را کرده بودم ؛ پیاده و
... تاریکی و
مکانیک با وسایلی که آورده بود دست به کار شد و من برای فرار از آفتابی
. که سر نزده لحظه به لحظه داغ تر می شد درون ماشین نشستم
عطا هر از چند گاهی به من سر می زد ... کارشان زیاد طول کشید و من
. کلافه شده بودم و دلم غر زدن می خواست
ــ خسته شدم ... چی شد پس ؟
در را باز کرد و لب صندلی نشست : این بیچاره که داره کارشو می کنه ...
romangram.com | @romangram_com