#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_782

خودش و عشقش را از انتخابم دور گرفته بود . هرچند می خواست

منطقی باشد و به خاطر خودم بود که تحمل می کرد . اما من آن روی

زورگویش را عاشق شده بودم ... شاید دیوانگی بود اما می خواستم باز

.... هم با تمام وجود مرا بخواهد همانگونه که قبلا می خواست

لقمه را گرفتم و به لبهایم چاشنی لبخند زدم ، باید صبر می کرد . اما دیگر

. او را به هیچ قیمت از دست نمی دادم

پس از صبحانه عطا به اتاق پیرمرد رفت ، مبلغی برای جای خواب داد و

شام و صبحانه ، ادرس مکانیک را هم پرسید و با هم از خانه شان خارج

. شدیم

روستا پاک بود و البته کمی گرم . چشم اندازش اگر چه همه

هوای آن صبحِ

.ِگل و سنگ بود اما صفای خاصی داشت

. خانه ی آقای مکانیک زیاد دور نبود

پذیرفت با ما بیاید ، خودش موتور داشت ، گاری به آن متصل بود ، وقتی

گفت با همین باید به سروقت ماشین برویم عطا به من نگاه کرد که

! خندیدم : باید جالب باشه

. با خندیدنم می خندید ، حواسم بود ، کمتر اخم می کرد : پس سوار شو

من در قسمت گاری نشستم و خودش روی موتور پشِت آقای مکانیک که


romangram.com | @romangram_com