#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_781

حیاط بزرگی را مقابلم دیدم با کف پوش سیمانی، که تنها زینت آن دو نخل

بلند بر افراشته بود . آن سوی حیاط چند اتاق کاه گلی بود و ایوانی باصفا

با فرش دستباف و پشتی های قدیمی با چند گلدان کاکتوس زیبا ... نمای

قدیمی خانه چشم نواز بود... دیدن مرغ و جوجه هایی که به دنبالش می

! دویدند لبخندی بر لبهایم نشاند ...حس خوب زندگی

. دقایقی بعد در حالی که صورتم را شالم خشک می کردم به اتاق باز گشتم

. پای بساط صبحانه نشسته بود اما سرش در گوشی اش بود

... با ورودم سر بلند کرد : بیا بشین

رو به رویش نشستم و لیوانی مقابلم گذاشت و چای ریخت و بی آنکه

. بگویم شیرین کرد . نگاهم به دستش بود که چای را به هم می زد : ممنون

لقمه ی بزرگی از نان و پنیر و گردو درست کرد و به سویم گرفت . ابروهایم

. بالا رفت : مگه من بچه ام

نگاه زلالش در چشمانم نشست : کی گفته محبت کردن فقط واسه بچه

هاست ؟

... لبخند زد : گاهی ما آدم بزرگا بیشتر بهش نیاز داریم

طعن کلامش را به خوبی دریافتم . اعتراف می خواست ؟

می خواستمش ، نظر پدربزرگی که ندیده بودم برایم آنقدر مهم نبود که به

خاطرش از عطا بگذرم ... اعتراف می کردم ، اما نه مادامی که دست


romangram.com | @romangram_com