#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_780
ریحانه ؟ ریحانه جان ؟ —
به زحمت دل کندم از رویای شیرینم و گوش سپردم به صدایش ...کم کم
هوشیار می شدم . چشم گشودم و او را که کنارم نشسته بود با چشمان پر
. از خوابم نگاه کردم
به رویم لبخند زد : خوب خوابیدی ؟
. سرم را عقب کشیدم و به پنجره ی پشتش نگاه کردم ؛ صبح شده بود
دستم به سوی شالم رفت ، مرتبش کردم و پرسیدم : ساعت چنده ؟
بلند شد : از هفت گذشته ... این بنده خدا واسه مون صبحونه آورده ...
. بلند شو که باید زودتر راه بیفتیم
پیرهنش را از رخت آویز برداشت و پوشید ، حس بر خاستن نداشتم دلم
باز هم خوابیدن می خواست اما او که بیرون رفت من نیز سر جایم
نشستم . خیلی راحت خوابیده بودم ، بی دلتنگی برای او ...بی حس
... نگرانی
پیش از آمدنش رختخواب ها را جمع کردم و همان جا که بود ، گوشه ی
. اتاق گذاشتم
وارد شد و چهره ی شادابش تبسم بر لبهایم نشاند که از نگاهش دور نماند و
قبل از اینکه شیطنتی که در نگاهش بود را به کلامش منتقل کند از اتاق
. خارج شدم
romangram.com | @romangram_com