#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_779
نگاهش به شیطنت نشست : ندارم ؟
اخم کردم : داری ؟
خندید . اما فقط چند ثانیه و خنده کم کم از لبهایش محو شد : هر شب
... می شمردم چند روز گذشته و ندیدمت
اشک همان نزدیکی بود که با شنیدن دلتنگی اش اینگونه در چشمم نشست
. :منم
نگاهش عمیق شد لب گشود چیزی بگوید اما پشیمان شد و اندکی تامل کرد
. و رو گرداند : بر شیطون لعنت ..! شبت بخیر جونم
. پشتش را به من کرد
. آرام لب زدم : شب بخیر
. چشم هایم را بستم . با او اعتماد داشتم ... می توانستم راحت بخوابم
تموم دلخوشیم اینه
که دلخواهت مهیا شه
همین که آخر حرفات
"باشه؟
"بگی
! بگم :باشه
مجتبی سپید
romangram.com | @romangram_com